تبليغاتX
یادداشتهای صبا

یادداشتهای صبا

 گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت17:49توسط صبا | |

 

دوست دارم سنگ باشم       

بی صدا و بی ترانه

تا بگویم راز خود را

در سکوتی عاشقانه

دوست دارم موج باشم

در دل دریا خروشان

سر به روی ساحل غم

در پی دیدار باران

دوست دارم ابر باشم

در دل شبها ببارم

بر کویر قلب دنیا

بوته ی عشقی بکارم

دوست دارم باد باشم

در هیاهوی رسیدن

 

قاصد شهری خیالی

سوی فردا پر کشیدن

دوست دارم عشق باشم

هر کجا خواهم بتازم

روی دلهای پر از غم

قصری از رویا بسازم

اینک اما من نه عشقم

من نه باد و موج و آبم

آرزوهای خیالی

از دیار سرد خوابم

 

Click to view full size image

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت14:44توسط صبا | |

 

    

        

                

+نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت9:57توسط صبا | |

                                          

روز عشق را به همه عاشقان تبریک می گویم

                                              

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت4:36توسط صبا | |

 

 

امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با

من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي

 که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم

که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.

وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم

 چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو خيلي

 مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري

نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال

کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در

 عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات ا خبر شوي. تمام روز

 با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً

وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت

را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،

سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که

هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،

تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در

 آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت

را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و

 فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را

کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز

 هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي.

بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب

 رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من

 هميشه در کنارت و براي کمک بهتو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو

 فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگر

ان صبور باشي.من آنقدر دوستتدارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر

 تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد.

 خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم

منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به

من وقت بدی....

+نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت15:38توسط صبا | |

                    Click to view full size image

 براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

 براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده .

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

 براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذارپروانه ببينه.

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن .

 براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير .

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن .

 براي عشق زندگي كن............

ولي عاشقونه...

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت1:38توسط صبا | |

 

سلام به همه دوستان

خوبید؟ سلامتید؟

اومدم که یه روز قشنگ رو بهتون تبریک بگم:

روز میلاد امام حسن عسکری ( ع ) رو به همه دوستان عزیز وبلاگ نویس

 تبریک می گم.

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت13:35توسط صبا | |

                   Click to view full size image

+نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت12:38توسط صبا | |

Click to view full size image

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت13:51توسط صبا | |

 

فرصتی نمانده...

 

پاهایم خسته است.باید رفت.باید رها شد از حصار تنهایی و این جسارت مرده.

 

نمی دانم چگونه؛

 

چراها در مقابل دیدگانم ریلی به امتداد تمام زندگی ساخته اند...

 

شبانه آرزوهایم را در ژرف ترین نقطه ی کابوس زده ام،دفن می کنم

 

و با بقچه ی خاکستری خاطراتم راهی شهر رویایی خیال می شوم

 

و از جاده ی پر از ابهام و تردیدی که تو برایم درست کردی می گذرم،

 

و چشم به راهی می دوزم که هیچ امیدی به پایانش نیست!

 

گام های لرزانم سکوت سردم را می شکند

 

و من در برهوت تنهایی خویش به شمارش گام هایم می پردازم.

 

گام هایی که ارمغانی جز نرسیدن ندارند...

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت20:44توسط صبا | |