|
فرصتی نمانده...
پاهایم خسته است.باید رفت.باید رها شد از حصار تنهایی و این جسارت مرده.
نمی دانم چگونه؛
چراها در مقابل دیدگانم ریلی به امتداد تمام زندگی ساخته اند...
شبانه آرزوهایم را در ژرف ترین نقطه ی کابوس زده ام،دفن می کنم
و با بقچه ی خاکستری خاطراتم راهی شهر رویایی خیال می شوم
و از جاده ی پر از ابهام و تردیدی که تو برایم درست کردی می گذرم،
و چشم به راهی می دوزم که هیچ امیدی به پایانش نیست!
گام های لرزانم سکوت سردم را می شکند
و من در برهوت تنهایی خویش به شمارش گام هایم می پردازم.
گام هایی که ارمغانی جز نرسیدن ندارند...
|