تبليغاتX
یادداشتهای صبا -

یادداشتهای صبا

 

فرصتی نمانده...

 

پاهایم خسته است.باید رفت.باید رها شد از حصار تنهایی و این جسارت مرده.

 

نمی دانم چگونه؛

 

چراها در مقابل دیدگانم ریلی به امتداد تمام زندگی ساخته اند...

 

شبانه آرزوهایم را در ژرف ترین نقطه ی کابوس زده ام،دفن می کنم

 

و با بقچه ی خاکستری خاطراتم راهی شهر رویایی خیال می شوم

 

و از جاده ی پر از ابهام و تردیدی که تو برایم درست کردی می گذرم،

 

و چشم به راهی می دوزم که هیچ امیدی به پایانش نیست!

 

گام های لرزانم سکوت سردم را می شکند

 

و من در برهوت تنهایی خویش به شمارش گام هایم می پردازم.

 

گام هایی که ارمغانی جز نرسیدن ندارند...

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت20:44توسط صبا | |